374. شهر را آب برد و ما هنوز خواب بودیم!
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
بهاری که از هزارها پاییز غمگین تر بود و اونقدر اشک ریخت که همه مون رو آب برد ! بهارِ عزیز ؛ کاش مهربون تر میومدی شاید اونوقت خیلی هارو آب نبرده بود ... بچه هایی که پدر مادراشونو از دست دادن اینقدر تنها نبودن و پدر و مادرایی که بچه هاشون رفتند اینقدر چشم انتظار نمیموندند ! خواب از چشم هامون رفت و آب ...
375. تنهایی مغز استخوان هایمان را سوزاند
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
آدم های این روزها ترسناکند . اونقدر عجیب و ترسناک که از نزدیک شدنِ بهشون میترسم! هر آدمی که بیش از حد بهم نزدیک میشه ازش دور میشم ... بویِ تنِ آدم ها عذابم میده . من از عادت کردن می ترسم؛ عادت کردن به هرچیزی که یه جوری شبیه گذشته است ! آرزوهام هنوز توی همون جعبه ی تهِ کمدِ و من از نزدیک شدن بهشون می...
376. نگاهت جا ماند در رویایم
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
تو رفته ای و یادت نیست که من ، روزی هزاربار جان میدهم برای تمامِ مردانی که پیراهنی شبیهِ پیراهن تو به تن دارند . در خواب مرده بودم از دیدنت در کنار زنی که اسمش را نمیدانستم و من گم شدم در رویای کنارِ تو بودن با همان لباسِ سفیدی که حالا به تنِ دیگری کرده ای ! یادت رفته است که من برای تمامِ گل های سرخ...
377. من عاشقِ چشمت شدم؛ نه عقل بود و نه دلی
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
چشم هات یک دنیاست که میشه توش غرق شد . همه ی روزهایی که نیستم کنارت رویای داشتنِ چشمهات دست هامو پیر کرده ! انگار که یه شبه بیست سال رفتم جلو ، انگار چشمامو بستم و ول شدم تو زمان ؛ پرواز کردم به سال های بعدی که باز هم ؛ نیستی ... مگه هیچوقت بودی اصلا که حالا انتظار دارم وقتی پیر شدم باشی؟ غریبه ها د...
378. دلبر که جان فرسود از او
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
حرفهامو میخورم ، انگار تو دنیام چیزی برای خوردن نیست که راه و بیراه میوفتم به جونِ این حرفها و بغض های قدیمی ... کاش دنیا هنوزم قشنگ بود ! کاش صبح ها با صدای پرنده ها بیدار شم و مامان واسم نیمرو درست کنه و بعدش بدوام تو کوچه و لِی لِی بازی کنم بدونِ اینکه نگران این باشم که الان کنار کی گرگم به هوا ب...
379. به سر سودای آغوش تو دارم
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
چجوری میشه که یه آدم یهو تصمیم میگیره همه چیز و خراب کنه و بره ؟ مگه میشه به راحتی تمام خاطره ها و روزای خوب و ول کنی و بری؟ اگه میشه چرا من بلد نیستم ؟ چرا نمیتونم بگذرم ؟ چرا وقتی ازم گذشت نتونستم فراموش کنم و راحت زندگی کنم ؟ چرا هنوز حالم بده و بی قرارم ؟ چرا زندگیم به حالتِ عادیش برنمیگرده ؟ چر...
380. رفتن
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
بعضی از رفتن ها مثل یک کبریت میمونه که می ندازن وسط یه گندم زارِ خشک ... همش و به آتیش میکشونه و هیشکی نمیتونه خاموشش کنه ! بعضی از رفتن ها اونقدر سخته که میفهمی تمام رفتن های قبل ، که برای همه شون اشک ریختی یه بازی بچگانه بوده . بعضی از رفتن ها جوریه که تا به خودت میای میبینی تموم شدی و دیگه نایِ ب...
381. خوابِ عمیق
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
چقدر یهویی دلم تنگِ اینجا شد. خواب بودم انگار . تمام این سال هایی که گذشت تو یه خوابِ عمیق بودم ! البته یه کابوسِ عمیق. حالا که اینجام خیلی هارو ندارم . خیلی از آدم هایی که قبلا کنارم بودن دیگه نیستن ... یا نخواستن باشن، یا نتونستن باشن ... دل تنگی هنوزم بهم فشار میاره ؛ هنوزم قلبمو سوراخ میکنه و را...
382. حالا تاریکی تمامِ من شده
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
برگشتن به اینجا و نوشتن هرچند کوتاه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. انگار برمیگردی به خودت در گذشته های دور و تو دیگه اون آدم نیستی! خیلی ها بهتر شدند؛ زندگی بر وفق مرادشان چرخید و اوضاع روبراه شد، و خیلی های دیگر انگار که درد به استخوانشان رسیده و بی حس شده باشند. هنوز درد از سر و کولمان بالا میرود ...
383. که هنوز درد توی استخوان تیر میکشد
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 12:51
کاش میشد یک روزهایی خودت را برداری و بروی در دورترین نقطه ی جهان ... خودت را جا بگذاری و برگردی! اما هربار که به سرم میزند وقتی که در دورترین خاطراتم مشغول زجر کشیدن دوباره و هزار باره هستم، رهایش کنم و تنهایی برگردم؛ آنقدر مظلوم و بیچاره نگاهم میکند که جز در آغوش کشیدنِ دوباره ی این خسته منِ زخم خو...
383. که هنوز درد توی استخوان تیر میکشد...
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 10:41
کاش میشد یک روزهایی خودت را برداری و بروی در دورترین نقطه ی جهان ... خودت را جا بگذاری و برگردی! اما هربار که به سرم میزند وقتی که در دورترین خاطراتم مشغول زجر کشیدن دوباره و هزار باره هستم، رهایش کنم و تنهایی برگردم؛ آنقدر مظلوم و بیچاره نگاهم میکند که جز در آغوش کشیدنِ دوباره ی این خسته منِ زخم خو...
382 . حالا تاریکی تمامِ من شده ...
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 1:24
برگشتن به اینجا و نوشتن هرچند کوتاه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. انگار برمیگردی به خودت در گذشته های دور و تو دیگه اون آدم نیستی! خیلی ها بهتر شدند؛ زندگی بر وفق مرادشان چرخید و اوضاع روبراه شد، و خیلی های دیگر انگار که درد به استخوانشان رسیده و بی حس شده باشند. هنوز درد از سر و کولمان بالا میرود ...
380 . رفتن ...
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 6:09
بعضی از رفتن ها مثل یک کبریت میمونه که می ندازن وسط یه گندم زارِ خشک ... همش و به آتیش میکشونه و هیشکی نمیتونه خاموشش کنه ! بعضی از رفتن ها اونقدر سخته که میفهمی تمام رفتن های قبل ، که برای همه شون اشک ریختی یه بازی بچگانه بوده . بعضی از رفتن ها جوریه که تا به خودت میای میبینی تموم شدی و دیگه نایِ ب...
381 . خوابِ عمیق
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 6:09
چقدر یهویی دلم تنگِ اینجا شد. خواب بودم انگار . تمام این سال هایی که گذشت تو یه خوابِ عمیق بودم ! البته یه کابوسِ عمیق. حالا که اینجام خیلی هارو ندارم . خیلی از آدم هایی که قبلا کنارم بودن دیگه نیستن ... یا نخواستن باشن، یا نتونستن باشن ... دل تنگی هنوزم بهم فشار میاره ؛ هنوزم قلبمو سوراخ میکنه و را...
370 . میخواهم شروع کنم به نواختن صدایت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:55
باید برای خودم یک زندگی بسازم . یک زندگی پر از خواب های نبافته . باید همه ی روزهای گذشته را توی بقچه ی قرمزِ گوشه ی انباری بیاندازم ، سوار اسبش کنم و بفرستم به روستایی دور . به دورترین نقطه ی دنیا ، ب
371 . تنهایی موریانه است
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:55
امسال سالِ خوبی نبود . چیزای زیادی از دست دادم ... آدم های عزیزی که دیگه تو زندگیم نبودند . آدم هایی که خواسته یا ناخواسته راه رفتن پیش گرفتند . سعی کردم قوی باشم اما نشد ! شاید سالِ بعد روزهای بهتری در انتظارم باشد ...- بیست و شش سالگی نزدیک است ...
372 . کاش این هم خواب باشد
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:55
امروز ؛ سی روز از نبودنت می گذرد ! سی روز است که چشم هایت را بسته ای و مژه هایت زیر خروارها خاک دفن شده است . و من هر روزی که نبودی ، خیره به عکست ، به آخرین لبخندت ، هزاران بار مردم . حالا سی روز شده
373 . امروز هزار ساله می شوم ...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:55
امروز هم یک روزِ معمولی است . صبح با همان رخوتِ همیشگی از خواب بیدار شدم . تا بلند شدن از رختخواب چند دقیقه ای طول کشید . پتو را کنار زدم و صورتم را مهمانِ سیلی های آب سرد کردم ... رو به روی آینه به چ
374 . شهر را آب برد و ما هنوز خواب بودیم !
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:55
بهاری که از هزارها پاییز غمگین تر بود و اونقدر اشک ریخت که همه مون رو آب برد ! بهارِ عزیز ؛ کاش مهربون تر میومدی شاید اونوقت خیلی هارو آب نبرده بود ... بچه هایی که پدر مادراشونو از دست دادن اینقدر تنها نبودن و پدر و مادرایی که بچه هاشون رفتند اینقدر چشم انتظار نمیموندند ! خواب از چشم هامون رفت و آب ...
375 . تنهایی مغز استخوان هایمان را سوزاند
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:55
آدم های این روزها ترسناکند . اونقدر عجیب و ترسناک که از نزدیک شدنِ بهشون میترسم! هر آدمی که بیش از حد بهم نزدیک میشه ازش دور میشم ... بویِ تنِ آدم ها عذابم میده . من از عادت کردن می ترسم؛ عادت کردن به